تبليغاتX
^
 صفحه اصلی  آرشیو مطالب  تماس با ما  آر اس اس
  
^

هر چیزی که برای انسان مقصد شد آن چیز جای خدا نشسته است، و امروز با کمی دقت متوجه می شویم بشر مدرن مقصد خود را در داشتن مدرن ترین تکنولوژی جستجو می کند، درست است که در ابتدای امر می پنداریم تکنولوژی ابزاری است تا بشر به کمک آن کارهای خود را آسان تر انجام دهد ولی اگر جایگاه تکنولوژی را در روان انسان مدرن تجزیه و تحلیل نماییم، متوجه می شویم چیزی ماوراء ابزار خواهد بود. چرا که اولاً، انسان غربی شخصیت خود را در ساختن بهترین ابزار جستجو می کند و نه ماوراء آن. ثانیاً، صِرف بهترین ابزار برای او مقصد شده است به طوری که اگر با ابزار های در دست خود بتواند به حوائج خود برسد، باز نمی تواند به آن قانع باشد، زیرا روح انسان به دنبال کمال مطلق است. حال وقتی کمال را در داشتن ابزاری کامل تر جستجو کند پس کمال مطلق را در کاملترین ابزار جستجو می کند و اینجاست که چه بداند و چه نداند، جای خدا را با ابزارهای پیچیده جابه جا کرده است.

گر در طلب منزل جانی، جانی          گر در طلب لقمه نانی، نانی

این نکته به رمز گویمت تا دانی          هر چیز که اندر پی آنی، آنی

منبع: گزینش تکنولوژی از نگاه توحیدی-استاد طاهر زاده


دسته بندی مطلب: بازتاب



اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در مهندس اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

ارسال در تاريخ جمعه 29 اردیبهشت1391 توسط صفا

ماجرای تکان دهنده نامه حاج قاسم سلیمانی به وزیر دفاع آمریکا (این اتفاق بعد از نامه اول و تهدید آمیز اوباما به امام خامنه ای (حفظه الله) اتفاق افتاده است):

سازمان ادارای پنتاگون از ۷ لایه حفاظتی تشکیل شده است که از این میان ۴ لایه به طور خاص مربوط به کنترل ارتباطات با شخص وزیر دفاع یا رییس پنتاگون می باشد. کمی بعد از نامه اوباما، نامه ای از تمام این لایه های امنیتی، اطلاعاتی و حفاطتی عبور کرده و مستقیم، روی میز کار وزیر دفاع یعنی لئون پانتا قرار می گیرد.

ظاهر ساده نامه که هیچ آرمی از سازمان های مرتبط با پنتاگون در آن به چشم نمی خورد توجه وزیر را جلب کرده و وی آن را از روی میز برمی دارد… با باز کردن نامه و خواندن آن عرق سردی بر چهره پانتا می نشیند!

یک نامه با سربرگ رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران… نامه حاوی عبارتی بود که قطعاَ برای رییس پنتاگون با آن عظمت حفاظتی باورکردنی نبود!

: ” اگر لازم باشد از این هم نزدیک تر خواهیم شد ”

امضا: قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس جمهوری اسلامی ایران

منبع:اروم نیوز


دسته بندی مطلب: بازتاب



اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در مهندس اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

ارسال در تاريخ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 توسط صفا

  در رسم الخط زمينيان سه نقطه يعني ادامه دارد to be continuous ... امّا يك نقطه يعني ادامه ندارد the end . يعني مختوم است، يعني بي دنباله است. تكليف دو نقطه مشخص نيست،،،،،،، (MAX max، ماكسيمم مكث التقاط ادبي است) با مكث زياد هم موضوع حل نمي شود. مشكل از نقطه نيست چون نقطه در همه مشترك است، هر چه هست بر سر 2 بار مي شود.

نويسنده با اعتماد به نفس مي نويسد: 2، نقطه اي است براي حركت، براي آغاز يك حركت. هم در زمين و هم در آسمان. در زمين حركت در مسير كثرت است و در آسمان در مسير وحدت.

Flash back: دو، نقطه اي است براي حركت، براي آغاز يك حركت. "و از هر چيز جفتی آفريديم، باشد که عبرت گيريد، الذاريات49". جفت هايي كه در جريان حيات مي روند تا يكي شوند با خالقشان. مثني هايي كه اُولي هستند بر فرادي، و 2تايي برای او قیام کرده و 2تایی می روند كه نه با تجزيه و تفکیک (كه بشوند 2 فرادي) بلكه با تركيب و وحدت وجود، بشوند يكي با يگانه هستي. "أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى وَفُرَادَى، سبأ46". و مي كشد همه بيش ها را به سوي خود، و مي خواند همه جان های مبتلا به كثرت ها، تنوع ها و تعدد ها را به رجعت انفسي. آري، آنگاه كه ممکنات در شعاع جاذبه عشق او مي افتند و او آن ها را در مدار خويش و در گرد خويش مي پذيرد،،، آن ها را مي پرورد، مي گدازد و تمام شكل و ظاهر و پرستيژشان را دگرگون مي سازد و آن ها را به اصل خويش رجعت مي دهد (انا لله و انا الیه راجعون).

میان ورقي: بدان كه خويش اول بر مخلوق اشاره دارد و خويش دوم بر خالق.

نويسنده با اعتماد به نف... به خدا مي نويسد: تا قبل از دكارت و دستگاه مختصاتش، مشكل از نقطه نبود (بازگشت به بالاي صفحه، يا flash back to top of page)، هر چه بود بر سر 2 بود و 3 بود و ... (3نقطه اينجا يعني نه آنكه ادامه دارد بلكه يعني وغيره). امّا پس از او، نقطه هم نكته برداشت و فصلي نو شد بر بسط نگاه تئوريزه مادي. نگاهي كه در آن، آدميزاد تنوع طلب زميني با شناسه xyzاي كه بر پيشاني همه ذرات زد، آن ها را در محاصره محاسبه خود گرفت. دكارت، شرافت مبدأ مختصات بودن را به يك نقطه بخشيد، و از آن روز بود كه هر نقطه دلخواه اصالت يافت. نقطه دلخواهي كه همه چيز در نسبت با او جايابي شده و همه چيز در قياس با او معنا مي شود. اينگونه بود كه بني آدم، خليفه     في الارض شد و ا... را و حتي 3 نقطه را از رسم الخطش خط گرفت و مختوم شد و بي دنباله شد و ابتر گرديد. بشر گمان کرد که همه چیز را با عقل ریاضی می توان تسخیر کرد و می توان با تکیه بر خویش بر اریکه قدرت نشست و بر آسمان از زمین حکم راند. آدم دكارتي، زمين را مركز آسمان كرد و دروغ گفت اگر گفت كه كليساي رنسانس نبايد مي گفت كه زمين مركز آسمان است! امانيسم يعني همين، یعنی آدمی خود را خدا خوانده و نمرود و فرعون و هامان شود و غیر خود را در نسبت با خود معنا کند.

نويسنده با رمقي ناچيز مي نويسد: اگر هم بپذيريم كه زمين مبدأ است و آغاز، نمي پذيريم كه مقصد و پايان هم باشد. زمين نقطه شروع است و آسمان نقطه پايان. بايد از هر نقطه دلخواهي كه در زمين است دور شد، و آنقدر دور شد كه از بينهايت فيزيكي به بينهايت رياضي و از بينهايت رياضي به بينهايت مطلق (كه ابدي است و ازلي، كه منشأ است و مقصد) رسيد. جهت هم از زمين به آسمان و از خود به خداست (قسم خوردم كه باور كني انا لله و انا الیه راجعون).


دسته بندی مطلب: یادداشت های من



اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در مهندس اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

ارسال در تاريخ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 توسط صفا

  فرض محال که محال نیست! مثلاً نمی شود گفت که محال، محال است. پس فرض محال، محال نیست. حالا که می شود، فرض می کنیم خورشید زمین را آتش باران کند و شراره های خود را با جان کوچه های بنی هاشم آشنا سازد. هوا آنقدر گرم و سوزان شود که درب خانه ای خود به خود آتش بگیرد. همان خانه ای که اهلش، اهل کساء هستند. همان خانه ای که پیامبر هر روز بر اهلش سلام می داد و به مسجد بست همه درب ها را الّا بابه...

آتش به درب خانه افتاد. آخر درب است و درب هم چوبی است. چوب هم خشک است و چوب خشک هم خوش اشتعال. هوا هم که گرم باشد، نتیجه این می شود که خانه ای در آتش بسوزد. فرض محال که محال نیست... تازه می توان فرض کرد که درب های خانه های دیگر هم چوبی نیست، یا اگر چوبی هست، خشک نیست و یا اگر خشک هست، خورشید یکسان به همه جا نمی تابد. اینجا همه چیز منطقی است. منطقی است که در این گیر و دار آتش بازی، بادی هم بوزد. همینجوری فرض می کنیم. فرض محال که محال نیست... بادی شدید شبیه طوفان کاترینا. امّا چون عربستان آمریکا نیست (ولی آمریکایی هست) اسمش اسم دیگری می شود. اسم که مهم نیست، منشأ و نتیجه را باید دید. منشأ طوفان کاترینا هر چه باشد منشأ این یکی حب دنیا است و کینه و بغض. نتیجه هم که ویرانی است. شکستن است. پهلو، درب... فرض محال که محال نیست... طوفان شکست و خورشید آتش کشید...

این وسط مغیره بی گناه است. به او بهتان زده اند. عمراً مقصر باشد! خودش می گوید که شاهد دارد. البته همه کسانی که آنجا بودند شاهد دارند. شاهد هم بودند. شهید هم کردند. یکی شهید و یک شهر شاهد. از دست حسنین که کاری بر نمی آمد. دست علی هم بسته بود. بقیه هم که همدست همدیگر بودند. دست به دست هم داده بودند؛ می چرخیدند؛ بازی می کردند. صدای زوزه باد بود یا فریاد آدمها؟!... عمو زنجیر باف، زنجیر پای اسرای کربلا را در مدینه بافتی... اگر هم ابر و باد و مه و خورشید و فلک درب خانه را شکسته باشند و به آتش کشیده باشند و دست ولی را بسته باشند، اینها چرا می رقصند و با شاهدانشان گردو می شکنند؟!! قضیه مشکوک است. قصه پر از اشک و آه است، پس چرا قلب مردم شهر خاضع نمی شود؟!! پس قصه، قصه دیگری است... یکی بود یکی نبود، آنکه بود علی بود و آنکه نبود همسر علی بود. یکی بود یکی نبود، آنکه بود علی بود و آنکه نبود اهل علی بود. یکی بود یکی نبود، آنکه بود علی بود و آنکه نبود یاوری برای علی بود... روضه تا بینهایت ادامه دارد. چشم ها را باید شست. و نه با اشک، با خون باید شست. جور دیگر باید دید...


دسته بندی مطلب: یادداشت های من



اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در مهندس اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

ارسال در تاريخ پنجشنبه 31 فروردین1391 توسط صفا

حاج احمد! نزدیک به 30 سال گذشت از روزی که برای رهایی حزب‌الله از سیم‌خاردارهایی گذشتی که صهیونیسم برایش ترسیم کرده بود؛ همه منتظر آمدنت بودند؛ اما جالب است بعد از این همه سال، ما برای تو سالگرد اسارت می‌گیریم.

آذرخش مهاجر! فراموش کردیم که روزی در فتح المبین غوغا کردی؛ خودت برای شناسایی رفتی، جلو خط حرکت ‌کردی و به نیروها ‌گفتی، بیایید.

حاجی! در بیت‌المقدس چند هزار اسیر گرفتی؟ هیچ کس نمی‌داند. به همان اندازه که داستان دروغین پتروس فداکار هلندی را می‌شناسند، تو را نمی‌شناسند، حسین فهمیده را هم نمی‌شناسند.

تو در بیت‌المقدس کاری کرده بودی که امام خامنه‌ای در پادگان امام حسین(ع) فرمودند «یاد احمد متوسلیان و جای سردار جاویدالاثر بسیار سبز در این نقطه است که اگر نبود، فتح خرمشهر به راحتی امکان پذیر نبود».

حاج احمد! موقعی که می‌رفتی برای مأموریت نبرد با اشقی‌الاشقیا، در پوست خود نمی‌گنجیدی، گویی در آسمان قدم برمی‌داشتی و بازهم می‌رفتی تا فتح‌المبین و بیت‌المقدس را زنده کنی، با کاظم رستگارمقدم، موسوی و کاظم اخوان.

این روزها تولدت بود؛ 59 ساله شدی؛ نیمی از عمرت را در اسارت به سر ‌بردی؛ تاریخ تولدت را هم فراموش کردیم؛ اسارتت جشن تولد‌هایت را از ذهن‌های شلوغ‌مان به برگ‌های فراموشی سپرده شد.      منبع:خبرگزاری فارس


دسته بندی مطلب: امامزادگان عشق



اشتراک گذاري در بالاترين اشتراک گذاري در دنباله اشتراک گذاري در وي ويو اشتراک گذاري در کلوب اشتراک گذاري در مهندس اشتراک گذاري در گوگل ريدر اشتراک گذاري در خوشمزه اشتراک گذاري در فيس بوک اشتراک گذاري در فرندفيد اشتراک گذاري در google buzz اشتراک گذاري در توييتر ايميل کردن اين مطلب

ارسال در تاريخ شنبه 19 فروردین1391 توسط صفا
تماس با ما